تبليغاتX
باران احساس
 

« نخون ... »

 

شاید یه روزی که خیلی دور نیست،

از اینجا رفتم،

اما بدون تو،

بدون تو و هرچی که بهم دادی :

عشق، محبت، همدلی، صداقت ...

به این فکر کردی که این چیزا دیگه به درد نمی خورن؟

هی همو دوست داشته باشیم،

که چی بشه؟؟!

یادته یه روز گفتی بدون من نمی تونی؟

ولی می تونی!

هیشکی بعد رفتن عزیزش نمرده.

وقتی رفتم، پشت سرم، رد پاهامو پاک می کنم،

که دیگه دنبالم نیای ...

می خوای بیای چی کار؟؟؟

بازم عذابم بِدی؟؟

بازم باشی و نباشی؟؟

می خوام برم که دیگه نباشم،

هیس!

به قلبت بگو صداش در نیاد!

دیگه این چیزا منو راضی نمی کنه،

یا بیا و باش،

یا بذار من نباشم ...

 

                                

 

 

                     ( باران )

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 14:59 |
 

« حرف های بارانی »

 

سلام

اومدم یه خورده باهات حرف بزنم

فقط نپرس چرا...

ممنون که به حرفام گوش می دی .

یه روز صبح خیلی زود که مثل همیشه بیدار بودم و خیلی نا امید،

صدای آواز یه پرنده رو شنیدم،

اونقدر منو مسحورِ صداش کرده بود که احساس کردم تموم دنیا مالِ منه !

با خودم گفتم : « لابد این یه نشونه از طرفِ اونه. حالا که منو اینقدر نا امید دیده،

 با صدای این پرنده، می خواد که منو به دنیا برگردونه.... »

خیلی آروم شده بودم،

و معتقدتر از قبل ...

 

چند روز پیش باز ناامیدی اومد سراغم،

شروع کردم به گریه کردن که یهو چشمم به کتاب دعا افتاد،

برِش داشتم،

گرفتم تو بغلم و سعی کردم گریه نکنم،

خوابم برد

و خواب عجیبی دیدم،

خواب یه فرشته ی کوچولو،

که کنارم نشسته بود،

شروع کرد به بال زدن،

منم پاهای کوچیکشو گرفتم و باهاش رفتم سمت آسمون،

ولی همین که به ابرها رسیدیم،

منو نگاه کرد و برگردوند سمت زمین و کنارم نشست

و من خوشحال از اینکه اونو دارم ...

وقتی بیدار شدم،

حس عجیبی داشتم،

عجیب تر از شنیدن آوازِ اون پرنده ...

 

 

                 ( باران )

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت 4:36 |
 

« در بند »

 

زبانم لال شد

 از بس که فریاد نکشیدم،

چشمانم کور شد

 از بس که نادیدنی ها را دیدم،

و گوش هایم نیز

کر شده اند،

زیرا

ناشنیدنی ها زیاد است !!!

خواستم فریاد بکشم،

ولی ترسیدم،

از بس که مرا می پایند.

در این چهار دیواری،

خوب بودن سنگین است،

حقیقت ننگ است

و من

سر تا پا

محکومم.

 

                      ( باران )

 

+ نوشته شده توسط باران در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 0:15 |
 

                           « کل چگونه می تواند در جزء باشد »

 

در خانه ی نقاشی سان پوئولویی در نیویورک ملاقات می کنیم.

از فرشته ها و کیمیاگری حرف می زنیم.

بعد سعی می کنم برای مهمان های دیگر این نظریه ی کیمیاگری را توضیح بدهم که:

 همه ی ما تمام جهان را درونمان داریم و مسئول آنیم.

با کلمات کلنجار می روم، اما نمی توانم خوب توضیح بدهم.

نقاش که آرام گوش می دهد، از همه می خواهد از پنجره ی استودیوی او بیرون را نگاه کنند.

« چی می بینید؟ »

یکی جواب می دهد: « یک خیابان در گرینویچ ویلیج. »

نقاش کاغذی را روی شیشه می گذارد و خیابان را دیگر نمی بینیم،

بعد با قلم تراش مربعی در کاغذ در  می آورد.

« حالا از اینجا نگاه کنید، چه می بینید؟ »

یکی از مهمان ها می گوید: « همان خیابان را. »

نقاش چند مربع دیگر در کاغذ در می آورد و می گوید:

« هرکدام از این مربع ها تمام خیابان را در خودش دارد،

ما هم تمام کیهان را در خودمان داریم.»

همه ی حاضران برای این تصویر زیبا از مفهومی پیچیده، دست می زدند.

 

Click for Full Size View

 

( از کتاب "چون رود جاری باش" نوشته ی پائولو کوئلیو )

 

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 2:29 |

 

 بخونید و لذت ببرید :

 

 « زیباترین قلب »

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و

 همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

 مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.

 مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند :

 قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.

 قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و

 آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند

 براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

 در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود،

 مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه

 چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛

 قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما

 من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم.

 هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،

 من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه

 به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند

 گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛

 چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

 بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما

 آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.

 گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام.اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند

 و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند،

 پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد

 به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد

 و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و

 در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت ..

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود

 زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 

 

( با تشکر از محمدرضای عزیز )

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 2:28 |
 

. . .

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پرِ دوست،

بر درش برگِ گلی می کوبم،

رویِ آن با قلمِ سبزِ بهار می نویسم :

« خانه ی دوستیِ ما اینجاست»

تا که سهراب نپرسد دیگر

«خانه ی دوست کجاست؟»...

 

« 29 بهمن، روز " سپندارمذگانروز" عشق ایرانی" گرامی باد.»

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 1:10 |
 

« استرالیایی و آگهی روزنامه»

در بندر سیدنی، به پل زیبایی نگاه می کنم که دو بخش شهر را به هم وصل می کند.

 بعد یک استرالیایی به طرفم می آید و از من می خواهد آگهی روزنامه ای را برایش بخوانم.

 می گوید: « حروفش ریز است. عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.»

سعی خودم را می کنم، اما من هم عینک مطالعه ام را نیاورده ام. از مرد عذر می خواهم.

مرد می گوید: « خوب، فراموشش کنیم. یک چیزی را می دانید؟

 من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، اما خودش این طور می خواهد.

 این طوری وقتی کسی اشتباهی می کند، درست نمی بیند و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند،

 او را می بخشد.»

می پرسم: « خوب، پس "کارهای نیک" چه می شود؟»

استرالیایی می خندد: « خوب، خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد.»

 و به راهش ادامه می دهد.

 

(از کتاب " چون رود جاری باش" نوشته ی  "پائولو کوئلیو" )

 

+ نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 1:30 |
 

« راه عشق » 

 

هنگامی كه عشق به شما اشارتی كرد، از پی اش برويد، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.


هنگامی كه با بال هايش شما را در بر می گيرد، تسليمش شويد،

 گر چه ممكن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان كند.


وقتی با شما سخن می گويد باورش كنيد،
گرچه ممكن است صدايش رؤياهاتان را پراكنده سازد، همانگونه كه باد شمال باغ را بی بر میكند.


زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان می گذارد، به صليبتان می كشد.
همانگونه كه شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می كند.


همانگونه كه از قامتتان بالا می رود و نازك ترين شاخه هاتان را كه در آفتاب می لرزند نوازش می كند،
به زمين فرو می رود و ريشه هاتان را كه به خاك چسبيده اند می لرزاند.


عشق، شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می كند. می كوبدتان تا برهنه تان كند.
سپس غربا لتان می كند تا از كاه جداتان كند.


آسيابتان می كند تا سپيد شويد.
ورزتان می دهد تا نرم شويد.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضيافت مقدس ِ خداوند، نانی مقدس شويد.

 

    «جبران خلیل جبران»

 

                                                                  ( با تشکر از رضای عزیز )

 

+ نوشته شده توسط باران در جمعه 19 بهمن1386 و ساعت 3:57 |
 

« فاصله»

 

گفتی که مرا دوست نداری،

                       گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست.

 

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن،

گفتی که نه، باید بروم حوصله ای نیست.

 

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف،

تو رفتی و دیگر اثر از چلچه ای نیست.

 

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت،

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست.

 

رفتی تو، خدا پشت و پناهت، به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست.

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 18 بهمن1386 و ساعت 5:24 |
 

« چقدر عجیبه که ... »

 

چقدر عجیبه که تا وقتی مریض نشی کسی واست گل نمیاره،

 

چقدر عجیبه که تا وقتی گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه،

 

چقدر عجیبه که بی بهانه کسی هیچوقت واست هدیه نمی خره،

 

چقدر عجیبه که تا وقتی فریاد نزنی کسی صداتو نمی شنوه،

 

چقدر عجیبه که تا وقتی بچه نباشی کسی واست قصه نمی گه،

 

چقدر عجیبه که تا وقتی که بزرگ نباشی کسی به قصه ات گوش نمی ده،

 

چقدر عجیبه که تا وقتی قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد،

 

چقدر عجیبه که تا وقتی نمردی کسی تو رو نمی بخشه ...

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 5:22 |